وقتی مستطیل سبز با تاریخ و سیاست گره میخورد
بتنهای پرخاطره
فوتبال هرگز «فقط یک بازی» نبوده است. این جمله تکراری، زمانی معنای حقیقی و عمیق خود را پیدا میکند که از دریچه تاریخ و سیاست به معابد بتنی این رشته ورزشی نگاه کنیم. ورزشگاههایی که میزبان فینال جامهای جهانی بودهاند، پدیدههایی مجزا از تحولات دنیای پیرامون خود نیستند. صندلیها و راهروهای این استادیومها، بازتابی از جنگها، رؤیاهای دیکتاتورها و دگرگونیهای بزرگ اجتماعی قرن بیستم و بیستویکم هستند. نگاهی به داستان دو ورزشگاه «ناتسیوناله» رم و «المپیک» برلین، به خوبی نشان میدهد که چگونه بزرگترین درامهای فوتبالی جهان، روی سازههایی بنا شدند که بوی سیاست و باروت میدادند.
برای درک این موضوع باید به سال ۱۹۳۴ سفر کنیم؛ به رم، پایتخت فاشیسم. بنیتو موسولینی، دیکتاتور ایتالیا، جام جهانی دوم را فرصتی بینظیر برای نمایش قدرت و تبلیغ ایدئولوژی خود میدانست. ورزشگاه «ناتسیوناله PNF» (ورزشگاه ملی حزب فاشیست) به دستور او بازسازی شد تا میزبان فینال باشد. استادیومی که چمن آن نه برای رقص توپ، بلکه برای رژه چکمههای نظامی طراحی شده بود. در روز فینال، بازیکنان لاجوردیپوش ایتالیا تحت فشار روانی وحشتناکی گام به این زمین گذاشتند؛ شایعات دستبهدست میشد که موسولینی به آنها پیغام داده: «یا پیروز شوید یا عواقب سختی در انتظارتان است». سلام فاشیستی بازیکنان رو به جایگاه ویژه پیش از سوت آغاز، نماد آشکار اسارت ورزش در چنگال سیاست بود. ایتالیا برد و موسولینی به هدفش رسید، اما آن استادیوم تا زمان تخریبش در سال ۱۹۵۷، همواره یادآور سایه سنگین توتالیتاریسم بر پیکر فوتبال بود.
72 سال بعد، در جام جهانی ۲۰۰۶، فینال در ورزشگاهی برگزار شد که تار و پودش با مخوفترین بخش تاریخ مدرن گره خورده بود: «ورزشگاه المپیک برلین». این سازه عظیم هرمیشکل، به دستور مستقیم آدولف هیتلر برای المپیک ۱۹۳۶ ساخته شده بود تا نمادی از برتری نژادی مورد ادعای نازیها باشد. المپیکاشتادیون با آن سنگهای خاکستری بلند، دههها بوی انزوا، نژادپرستی و فاشیسم میداد. اما جادوی فوتبال، تاریخ را در همین نقطه بازنویسی کرد. جام جهانی ۲۰۰۶ آلمان با شعار «زمانی برای دوست پیدا کردن» آغاز و فینال برلین، به نقطه عطف این دگرگونی تبدیل شد. آلمانی که روزی در همان ورزشگاه به دنبال نژاد خالص بود، حالا با تیمی چندملیتی و هوادارانی از سراسر جهان، چهرهای صلحطلب و مدرن از خود به نمایش میگذاشت. شب فینال ۲۰۰۶ میان فرانسه و ایتالیا، اگرچه با ضربه سر جنجالی زینالدین زیدان الجزایریالاصل به سینه ماتراتزیِ ایتالیایی دراماتیک شد، اما پیام بزرگتری داشت: ورزشگاه المپیک برلین سرانجام از مخروبه ایدئولوژی نازیها پاک شد و به آغوش جهان چندفرهنگی بازگشت. فوتبال توانست طلسم تاریک این سازه بتنی را بشکند. این داستانها به ما یادآوری میکند که ورزشگاههای فینال جام جهانی، فراتر از یک سازه معماری یا مکانی برای تعیین قهرمان، «موزههای زنده» تاریخ معاصر هستند. آنها گواهی میدهند که حکومتها میآیند و میروند، دیکتاتورها سقوط میکنند و پرچمها عوض میشوند، اما در نهایت این فریاد تماشاگران و دویدن ساقپاهایی است که به سنگ و بتن جان میبخشد و تاریخ حقیقی بشر را روی چمن سبز روایت میکند.
