جام جهانی ۱۹۳۸ فرانسه، برای برزیل بهاری زودهنگام را تداعی میکرد. تیمی که با بازیهای روان و گلهای تماشایی لئونیداس داسیلوا، استاد بیهمتای قیچی برگردان، همه را به وجد آورده بود. برزیل نه تنها برای قهرمانی، که برای به رقص درآوردن توپ در مقابل چشمان حیرتزده اروپا آمده بود. اما درست در آستانه نیمهنهایی، در مصاف با ایتالیای فاشیست، کادر فنی برزیل دست به قماری زد که نامش برای همیشه در زمره بزرگترین اشتباهات تاریخ فوتبال ثبت شد: لئونیداس روی نیمکت. استدلال سرمربیان برزیلی، روی کاغذ، منطقی جلوه میکرد: «ستاره را برای فینال نگه داریم.» خستگی مسابقات، فشار بازیهای پیاپی و آن همه دوندگی بیامان در زمینهای گلآلود فرانسه، بهانهای بود تا مهاجم بیهمتا را به استراحت فراخوانند. گویی که فینال از پیش تضمین شده بود و ایتالیا تنها یک مانع کوچک در میان راه. اما فوتبال، آن بازی سرکش و پیشبینیناپذیر، هرگز به قولهای روی کاغذ وفا نمیکند. برزیل بدون لئونیداس پای به میدان گذاشت. همان تیمی که تا آن روز چون شعلهای بر خرمنزار دفاع حریفان میجهید، ناگهان خاموش و سرد شد. در خط حمله، جنب و جوشی نبود؛ آن شور و ولع همیشگی در بازیهای برزیل، این بار جایی نداشت. سلسائو بیروح راه میرفت، گویی شمشیرش را در رکاب فراموش کرده بود. در سوی دیگر میدان، ایتالیای موسولینی با چشمانی باز و قلبی سنگی، بیدرنگ از این غفلت سود برد. آنها بازی را چرخاندند، فشار آوردند و سرانجام دروازه برزیل را گشودند. در آن سوی نیمکت، لئونیداس نظارهگر بود؛ تماشاگری ناخواسته در مصیبتنامهای که برای تیمش رقم میخورد. گلها یکی پس از دیگری زده میشد، اما این بار نه از پای او. برزیل باخت؛ نه به خاطر کمبود استعداد، بلکه به خاطر توهین به اصل طلایی فوتبال: «فردا را فدای امروز مکن.» این بازی، از آن دست حکایتهای تلخ تاریخی است که همچنان در هر دوره از جام جهانی، مثل روحی سرگردان بر شانه مربیان جسور و خوشبین مینشیند. قمار برای فینال، حسرت ابدی به جا گذاشت. برزیل آن روز نه تنها جام را از دست داد، بلکه درسی ماندگار به تمام نسلهای آینده داد: «هیچ بازی بعدی را بر بازی پیشین ترجیح مده؛ چه بسا که آن بازی بعدی، هرگز فرا نرسد.»