صفحات
  • صفحه اول
  • مدیریت فوتبال
  • منهای فوتبال
  • ورزش جهان
  • فوتبال ایران
  • پرسپولیس
  • صفحه آخر
شماره هشت هزار و صد و هفتاد و دو - ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
روزنامه ایران ورزشی - شماره هشت هزار و صد و هفتاد و دو - ۰۴ مرداد ۱۴۰۵ - صفحه ۸

اکبر عبدی؛ از رفاقت با علی دایی و علی پروین تا ارادت به ناصر حجازی

خداحافظ آقای لبخند

سینا حسینی
خبر‌نگار


سوت شروع این روایت نه در استادیوم، که در دل یک قاب سینما به صدا درآمد؛ جایی که اکبر عبدی با خنده‌هایش، توپ زندگی را به حرکت درمی‌آورد. اما اگر کمی دقیق‌تر گوش می‌دادی، پشت آن خنده‌ها صدای تشویق یک سکو هم می‌آمد؛ سکویی که رنگش آبی بود و بوی فوتبال می‌داد.
عبدی از آن تماشاگرانی نبود که فقط برای نتیجه به ورزشگاه بیایند. او بازی را می‌فهمید؛ پاس‌های کوتاه رفاقت را، ضدحمله‌های شوخی را، و مهم‌تر از همه، قانون نانوشته احترام را. رفاقتش با علی دایی مثل یک بازی بی‌نقص بود؛ پر از اعتماد، بدون خطا. با علی پروین هم قصه‌اش شبیه دو تیم قدیمی بود که سال‌هاست همدیگر را می‌شناسند، اما هنوز برای هم احترام قائل‌اند.
با اینکه دلش با استقلال بود، اما هیچ‌وقت وارد زمین کلمات زشت نشد. او بلد بود کری بخواند، اما نه با توهین؛ با لبخند، با کنایه‌ای نرم، با همان سبک خودش. انگار می‌گفت: «فوتبال اگر حرمت نداشته باشد، دیگر بازی نیست.» برای همین، حتی وقتی بحث قرمز و آبی داغ می‌شد، او بیشتر شبیه داوری بود که اجازه نمی‌دهد بازی از مسیرش خارج شود.
در دنیای او، فوتبال تنها زمین بازی نبود. کشتی هم جایگاه ویژه‌ای داشت؛ چه آزاد، چه فرنگی. عبدی به پهلوانی نگاه می‌کرد، نه فقط به قهرمانی. برایش مهم نبود چه کسی مدال می‌گیرد؛ مهم این بود که چه کسی مردانه روی تشک می‌ایستد. همان‌طور که در فوتبال، برایش مهم‌تر از گل، رفتار بازیکن بود.
اما اگر قرار بود در این ترکیب، یک کاپیتان انتخاب شود، بدون شک نام ناصر حجازی روی بازوبند می‌نشست. 
حجازی برای عبدی فقط یک دروازه‌بان نبود؛ یک معیار بود، یک خط‌ کش برای سنجیدن بزرگی. هر بار که از او حرف می‌زد، صدایش آرام‌تر می‌شد، انگار وارد منطقه‌ای مقدس شده باشد.
 احترامش به حجازی، شبیه ایستادن یک تماشاگر در لحظه‌ای بود که همه ورزشگاه به احترام یک اسطوره سکوت می‌کند. و بعد، آن صحنه غیرمنتظره؛ سال ۱۳۹۳. جایی که عبدی، با تمام آبی بودنش، پا به جشن رونمایی پیراهن پرسپولیس گذاشت. نه برای تغییر رنگ، بلکه برای حفظ یک رفاقت. کنار علی دایی ایستاد و نشان داد که بعضی بازی‌ها، نتیجه‌شان روی اسکوربورد نوشته نمی‌شود؛ در دل‌ها ثبت می‌شود. 
حالا که سوت پایان زده شده، جای او در این ورزشگاه بزرگ خالی است. اما هنوز می‌شود صدای خنده‌اش را از لابه‌لای سکوها شنید؛ هنوز می‌شود رد رفاقتش را در زمین دید. او از بازی رفت، اما سبک بازی‌اش ماند؛ بازی با احترام، با عشق، و با لبخندی که حتی در لحظه خداحافظی هم خاموش نمی‌شود. روحش شاد و یادش گرامی.

جستجو
آرشیو تاریخی