از شال قهرمانی در پاریس تا اشکهای «چیرو» در آزادی
در دنیای فوتبال، مربیان بزرگ را با جامهایشان میشناسند، اما «مربی مربیان»، میروسلاو چیرو بلاژویچ، فراتر از یک ویترین مدال بود. او یک جادوگر روانشناس، یک بازیگر قهار کنفرانسهای مطبوعاتی و معماری بود که خشت اول فوتبال مدرن را در دو کشور کاملاً متفاوت بنا نهاد: کرواسی و ایران. داستان بلاژویچ، روایتی است از صعود به قلههای آلپ در سال ۹۸ و سقوطی دراماتیک در سواحل خلیجفارس که سرنوشت فوتبال ایران را برای دو دهه تغییر داد.
اگر جام جهانی ۱۹۹۸ را یک صحنه تئاتر بزرگ فرض کنیم، میروسلاو بلاژویچ بدون شک نقش اول آن در بخش کارگردانی بود. او با تیمی به فرانسه آمد که تنها ۷ سال از استقلال کشورش (کرواسی) میگذشت، اما چنان باوری در کالبد این تیم دمید که جهان تا به امروز از آن به عنوان یکی از بزرگترین شگفتیهای تاریخ یاد میکند. بلاژویچ یکی از پیشگامان و احیاکنندگان سیستم 2-۵-3 در دنیای مدرن بود. او در جام ۹۸ تیمی ساخت که در آن توازن میان دفاع خشن و حمله ظریف در اوج بود.
بالهای پرواز: او به «روبرت یارنی» در سمت چپ و «ماریو استانیچ» در سمت راست آزادی مطلق داد تا به عنوان «وینگبک» کل جناحین را پوشش دهند.
مثلث میانه: حضور زوانیمیر بوبان (کاپیتان و طراح)، آلژو آسانوویچ و روبرت پروسینچکی در میانه میدان، به کرواسی قدرت حفظ توپ بینظیری میداد که حتی برزیل و آلمان را هم به دردسر انداخت.
بلاژویچ با کرواسی در جام جهانی ۱۹۹۸ کاری کرد که با منطق علم ورزش همخوانی نداشت. او تیمی از یک کشور جنگزده را به رتبه سوم جهان رساند اما تصویر ماندگار او در آن جام، نه تاکتیک 2-۵-3 معروفش، بلکه کلاه پلیس فرانسوی بود که به نشانه همبستگی با پلیسی که توسط هولیگانها مورد حمله قرار گرفته بود، بر سر میگذاشت. چیرو با آن شالگردن ابریشمی و کاریزمای بینظیرش، ثابت کرد که رهبری یک تیم، پیش از آنکه به تختهسیاه نیاز داشته باشد، به تسخیر قلب بازیکنان نیاز دارد.
پس از روزهای تلخ تیم ملی ایران، برای رسیدن به جام جهانی ۲۰۰۲، فدراسیون فوتبال سراغ مردی رفت که دنیا او را به عنوان «برنده برنزی پاریس» میشناخت. ورود بلاژویچ به ایران در سال ۲۰۰۱، شبیه به ورود یک سوپراستار هالیوودی بود. او با آن ادبیات خاص (واژه معروف پسرم) و اعتمادبهنفس بیپایانش، به فوتبالی که دچار سرخوردگی شده بود، روح تازهای دمید. چیرو نیامده بود که فقط مربی باشد؛ او آمده بود تا یک انقلاب ساختاری ایجاد کند.
بزرگترین میراث بلاژویچ در ایران، شجاعت او در تغییر نسل بود. او کسی بود که به ابراهیم میرزاپور گمنام اعتماد کرد، جواد نکونام جوان را به سطح اول آورد و رحمان رضایی را به یک صخره در دفاع تبدیل کرد. بلاژویچ به بازیکنان ایرانی یاد داد که نباید از هیچ نامی بترسند. او چنان جوی پیرامون تیم ملی ساخت که استادیوم آزادی در هر بازی به یک آتشفشان تبدیل میشد. اما همه اینها به یک شب شوم در منامه ختم شد؛ ۲۱ اکتبر ۲۰۰۱، شبی که در تاریخ فوتبال ایران با نام «بازی کشک و بادمجان» یا «شام مسموم» گره خورده است.
ایران فقط به یک پیروزی مقابل بحرین ضعیف نیاز داشت تا مستقیماً به جام جهانی ۲۰۰۲ صعود کند اما تیم بلاژویچ در منامه سایهای از خودش هم نبود. شکست ۳-۱ و آن حرکات تحریکآمیز بازیکنان بحرین با پرچم عربستان، کمر تیم چیرو را شکست. شایعات عجیبی درباره وضعیت غذای بازیکنان و جو سنگین هتل مطرح شد، اما حقیقت تلخ این بود: جادوی چیرو در حساسترین شب، کار نکرد.
بلاژویچ همواره در مصاحبههایش از ایران به عنوان «وطن دوم» خود یاد میکرد و میگفت: «بزرگترین اشتباه من این بود که نتوانستم مردم مهربان ایران را در آن شب بحرین خوشحال کنم.»
ایران به پلیآف رفت و حریف غول سبز اروپا، ایرلند شد. پس از شکست ۲-۰ در دوبلین، بازی برگشت در آزادی به یکی از دراماتیکترین شبهای تاریخ ایران بدل شد. ایران ۱-۰ پیروز شد، اما برای صعود کافی نبود. پس از سوت پایان، دوربینها روی چهره بلاژویچ زوم کردند؛ مردی که در پاریس دنیا را فتح کرده بود، حالا روی نیمکت آزادی مثل یک کودک اشک میریخت. او عاشق ایران شده بود و شکست در صعود، بزرگترین حسرت زندگی ورزشیاش شد.
اگرچه بلاژویچ ایران را به جام جهانی نبرد، اما او «معماری» بود که نقشه ساختمان را کشید. دستیار وفادار او، برانکو ایوانکوویچ، راه او را ادامه داد و با همان تیمی که چیرو ساخته بود، ایران را به جام جهانی ۲۰۰۶ و قهرمانی بازیهای آسیایی رساند. بسیاری از کارشناسان معتقدند نسل طلایی دهه ۸۰ فوتبال ایران، مدیون نگاه تیزبین و سختگیریهای مدرن بلاژویچ بود.
چیرو بلاژویچ در سال ۲۰۲۳ از دنیا رفت، اما در قلب ایرانیها جایگاهی ویژه دارد. او مربیای بود که با تمام وجودش برای پیراهن ایران حرص میخورد و فریاد میزد. او به ما یاد داد که فوتبال فقط یک بازی نیست، بلکه فستیوالی از عواطف انسانی است. بلاژویچ، پیوند ناگسستنی فوتبال بالکان و ایران بود؛ مردی که با شالگردنش آمد و با اشکهایش رفت اما ردپای کفشهایش برای همیشه در چمن ورزشگاه آزادی باقی ماند.
