یاغیهای آن روزگار
مجید سلطانی
خبرنگار
بهروز رهبریفرد در آخرین مصاحبهاش درباره انتقال مهدی هاشمینسب به استقلال گفت. اینکه چگونه علی فتحاللهزاده به محض اخراج هاشمی نسب از پرسپولیس، شماره 8 قرمزها را آبی کرد.
رهبریفرد درباره این انتقال گفت. از رقم قرارداد و هوش بالای مدیرعامل وقت استقلال؛ اما هرگز درباره دلیل انتقال نگفت. هاشمینسب عدد بسیار خوبی برای آبی پوش شدن گرفت؛ اما هرگز تا پیش از آن (زمانی که محبوب قرمزها بود) درباره پول بیشتر و قرارداد چشمگیر حرفی نزد.
هاشمی نسب تا آخرین روزی که پیراهن قرمز بر تنش بود، یک پرسپولیسی ماند. نه مصاحبهای نه گلایهای درباره بیپولی. مهدی بچه آبادان بود. متعلق به قشری که بهتر از همه معنای سختی و مبارزه را میدانست. او یاد گرفته بود دلش را طوری تربیت کند که هر چه دید، نخواهد. یاد گرفته بود مثل مائدههای زمینی آندره ژید باشد. «عظمت در نگاهش باشد نه در آنچه به چشمش میآید.»
اما در کنار همه اینها یاد گرفته بود برای ماندن التماس نکند. او تا آخرین روز برای ماندن تلاش کرد؛ اما زمانی که وقت رفتن شد، برای ماندن التماس نکرد.
فرق مهدی هاشمینسب با خیلی از بازیکنان دیروز و امروز، دقیقاً همین است. او از کودکی آموخته بود که پا روی دلش بگذارد و این کار را کرد.
از آن روز 26 سال میگذرد. در این سالها هر وقت اسم دربی میآید همه به یاد مهدی هاشمینسب میافتند. یک یاغی ششدانگ که اصول یاغیگری را هم خوب میدانست و میداند.
بازیکنان امروز که تا پولشان یک روز عقب میافتد، جلوی دوربین قرار میگیرند، باید بیاموزند که اگر هم قرار است یاغی باشند، آدابش را پیاده کنند. بدانند حتی یاغیگری هم اصول و چهارچوب دارد. حتی در یاغیگری هم باید مرام و معرفت داشته باشی. آنها باید بدانند فوتبال خیلی مهمتر از افرادی است که امروز هستند و فردا نه.
هاشمینسب در این سالها انگشت اتهام را به سوی 2 نفر گرفت که نامی از آنها نبرد؛ اما همه آدرسها را برای شناساییشان داد ولی هیچ گاه آبروی فوتبال را نبرد. اجازه نداد احدی، شأن فوتبال را لگدمال کند.
فوتبال آن روزهای ما با امروز تفاوت داشت. جذاب بود و به دل مینشست چون یاغیهایش هم خیلی با امروز فرق داشتند. خیلی.
