از لامسیا تا فوتبال ایران؛ چرا ستاره میسازیم، اما از ستارهها استفاده نمیکنیم؟
استعدادهای نوظهور قربانی خریدهای میلیاردی
محمدرضا رحیمپور
خبرنگار
وقتی نام بارسلونا به میان میآید، تصویری که در ذهن بیشتر علاقهمندان فوتبال شکل میگیرد، الزاماً صحنه بالا بردن جام قهرمانی نیست؛ بلکه مزرعهای کوچک و قدیمی در مجاورت نیوکمپ است؛ «لامسیا». خانهای که چهرههایی چون ژاوی هرناندز، آندرس اینیستا و لیونل مسی از دل آن بیرون آمدند و در سال ۲۰۱۰، هر سه در جمع نامزدهای نهایی توپ طلا کنار هم ایستادند؛ اتفاقی تاریخی که تا امروز برای هیچ آکادمی دیگری در جهان تکرار نشده است.
نسل جدید لامسیا نیز با ظهور بازیکنانی چون لامین یامال، پدری، گاوی و فرمین لوپز نشان داده که این مدل، همچنان زنده و کارآمد است. بارسلونا حتی در بحرانیترین سالهای مالی خود نیز توانست با اتکا به فارغالتحصیلان آکادمیاش، بخش مهمی از نیازهای تیم اصلی را تأمین کند و در مسیر رقابت باقی بماند.
حالا این پرسش مطرح است که فوتبال ایران در این مسیر کجا ایستاده است؟ آیا باشگاههای بزرگی چون استقلال، پرسپولیس، سپاهان و تراکتور توانستهاند، حتی در مقیاسی کوچکتر، مدلی مشابه ایجاد کنند یا فوتبال پایه در ایران همچنان بخشی فرعی، کمبودجه و فاقد برنامهای منسجم است؟
بیمار مزمنی به نام «کوتاهمدتنگری»
بررسی روند چند سال اخیر فوتبال ایران نشان میدهد که بسیاری از باشگاههای بزرگ کشور همچنان بخش قابلتوجهی از بودجه خود را صرف خریدهای فصلی و جذب بازیکنان آماده میکنند؛ در حالی که سرمایهگذاری پایدار روی بازیکنان جوان، امکانات تمرینی و ساختار آکادمی، معمولاً در اولویتهای پایینتر قرار دارد. نتیجه چنین رویکردی، کاهش توان رقابتی فوتبال ایران در میانمدت و بلندمدت است؛ موضوعی که میتوان نشانههای آن را در افت سهمیه نمایندگان ایران در رقابتهای باشگاهی آسیا نیز مشاهده کرد. تلختر آنکه حتی هزینههای سنگین برای جذب بازیکنان داخلی و خارجی نیز الزاماً به موفقیت میدانی منجر نشده است. در مقابل، تیمهایی که مدیریت اصولیتر و سرمایهگذاری هدفمندتری روی زیرساخت داشتهاند، در بسیاری از موارد نتایج پایدارتر و قابلاتکاتری کسب کردهاند. این تناقض نشان میدهد مشکل فوتبال ایران صرفاً کمبود منابع مالی نیست؛ مساله مهمتر، فقدان برنامهای روشن برای نحوه و محل هزینهکرد این منابع است. نمونه قابل تأمل در فصل کنونی، استقلال است؛ باشگاهی که بهدلیل بسته بودن پنجره نقلوانتقالات و پس از هزینههای گزاف فصل گذشته، ناخواسته فرصت بیشتری برای استفاده از بازیکنان جوان و محصولات آکادمی خود پیدا کرده است. این تجربه میتواند بار دیگر اهمیت اعتماد به نسل جوان را یادآوری کند.
مدارس فوتبال؛ از کارخانه استعداد
تا بنگاه اقتصادی
یکی از تلخترین واقعیتهای فوتبال پایه ایران این است که بخشی از مدارس فوتبال، بهجای ایفای نقش بهعنوان نهادهای آموزشی و استعدادیابی، عملاً به بنگاههای اقتصادی کوچک تبدیل شدهاند؛ مجموعههایی که در آنها درآمدزایی از شهریه خانوادهها گاه بر آموزش علمی و اصولی غلبه دارد.
نبود سازوکار شفاف برای صدور مجوز، هزینههای بالای ثبتنام، سوءاستفاده برخی مدارس غیرمرتبط از نام و برند باشگاههای معتبر و کمبود مربیان دارای صلاحیت کافی، از جمله مشکلاتی است که کارشناسان این حوزه بارها به آن اشاره کردهاند.
وقتی تیم ملی پایه
قربانی بیمسئولیتی باشگاههاست
یکی از نشانههای آشکار بیتوجهی به فوتبال پایه، ضعف هماهنگی میان تیمهای ملی ردههای سنی و باشگاههاست. فدراسیون فوتبال در سالهای اخیر تلاش کرده با اعزام تیمهای موفق آکادمی باشگاهها به رقابتهای بینقارهای و منطقهای، از جمله تورنمنتهای کافا، هم انگیزه لازم را در باشگاهها ایجاد کند و هم عملکرد واقعی آکادمیها را در یک میدان بینالمللی مورد ارزیابی قرار دهد.
ولی نتیجه این آزمایش چندان دلگرمکننده نبوده است. برای نمونه، آکادمی یکی از باشگاههای بزرگ کشور که با ترکیبی تقویتشده از بازیکنان قرضی به رقابتهای زیر ۱۷ سال آسیای مرکزی اعزام شد، نتوانست از نظر کیفی عملکرد قابلقبولی در برابر رقبای منطقهای ارائه کند؛ اتفاقی که بار دیگر این پرسش را مطرح میکند که آیا فوتبال پایه در ایران واقعاً بر مبنای پرورش مستمر بازیکن بنا شده یا صرفاً در مقاطع خاص و برای حضور در مسابقات، ترکیبی از بازیکنان مستعد باشگاههای مختلف شکل میگیرد؟
از سوی دیگر، سخنگوی فدراسیون فوتبال نیز بهتازگی از باشگاهها خواسته است همکاری بیشتری در خصوص در اختیار گذاشتن بازیکنان کلیدی خود برای تیمهای ملی پایه داشته باشند. این درخواست نشان میدهد که همچنان میان منافع کوتاهمدت باشگاهها و منافع بلندمدت فوتبال ملی فاصلهای جدی وجود دارد. برخی باشگاهها به دلایل رقابتی و ملاحظات نتیجهگرایانه، ترجیح میدهند بازیکنان مستعد خود را در اختیار تیمهای ملی نوجوانان و جوانان قرار ندهند؛ تصمیمی که شاید در کوتاهمدت قابل توجیه به نظر برسد، اما در بلندمدت میتواند به ضرر مسیر رشد فوتبال کشور تمام شود.
کدام آکادمیها موفقتر بودهاند؟
با وجود تمام این چالشها، نمیتوان منکر شد که برخی باشگاههای ایرانی در سالهای اخیر توانستهاند ساختار نسبتاً منسجمتری برای فوتبال پایه ایجاد کنند.
در میان باشگاههای ایرانی، سپاهان اصفهان از منظر ثبات، انسجام و امکانات آکادمی جایگاه ویژهای دارد. این باشگاه که با پشتوانه مالی گروه فولاد مبارکه اداره میشود، از دهه ۱۳۷۰ به بعد سرمایهگذاری جدیتری در زمینه شناسایی و پرورش استعدادهای جوان اصفهان و سایر مناطق کشور انجام داده است. سپاهان با ایجاد پایگاههای استعدادیابی در سطح استان توانسته نسلهای متعددی از بازیکنان را به تیم بزرگسالان خود و همچنین تیمهای ملی معرفی کند.
حتی در فصلهای اخیر که سپاهان، بهدلیل مشکلات مالی گروه صنعتی مادر، ناچار به کاهش بودجه نقلوانتقالاتی شده، مدیران باشگاه تأکید کردهاند که بخشی از این خلأ با اتکا به بازیکنانی که طی سالهای گذشته از تیمهای پایه به تیم اصلی رسیدهاند، جبران شده است. این تجربه نمونهای عملی از این واقعیت است که سرمایهگذاری روی آکادمی، صرفاً یک هزینه نیست و حتی در روزهای دشوار مالی میتواند به یک پشتوانه واقعی برای باشگاه تبدیل شود.
در کنار سپاهان، استقلال و پرسپولیس نیز بهعنوان دو باشگاه پرهوادار و پرافتخار کشور، همواره تلاش کردهاند آکادمیهای خود را فعال نگه دارند. با این حال، به گفته بسیاری از مربیانی که سابقه فعالیت در ردههای پایه این دو باشگاه را دارند، فاصله محسوسی میان امکانات موجود و استانداردهای مورد نیاز برای پرورش یک بازیکن حرفهای وجود دارد.
تراکتور تبریز و فولاد خوزستان نیز طی سالهای اخیر تلاشهای قابلتوجهی برای تقویت ردههای پایه انجام دادهاند؛ از جمله جذب بازیکنان مستعد از سایر تیمها برای حضور در تورنمنتهای بینالمللی ردههای سنی. با این حال، نتایج میدانی این تیمها در رقابتهای آسیایی و منطقهای همچنان فاصله قابلتوجهی با آکادمیهای موفق قاره دارد.
فاصلهای که با اعداد هم دیده میشود
تفاوت میان مدل آکادمیهای ایرانی و نمونههای موفق جهانی، فقط در کیفیت فنی خلاصه نمیشود؛ ریشه اصلی این فاصله را باید در نوع نگاه ساختاری به فوتبال پایه جستوجو کرد.
در آکادمیهایی مانند لامسیا در بارسلونا، آژاکس آمستردام، بنفیکا و آکادمی بایرن مونیخ، فوتبال پایه یک «سرمایهگذاری بلندمدت و درآمدزا» تلقی میشود، نه هزینهای جانبی. مدل اقتصادی این باشگاهها بهگونهای طراحی شده که فروش بازیکنان پرورشیافته در آکادمی بتواند بخش قابلتوجهی از درآمد سالانه باشگاه را تأمین کند. به همین دلیل، ساختمانهای آموزشی، مربیان تخصصی، علم داده و پزشکی- ورزشی در ردههای پایه، بخشی از یک بودجه مشخص و پایدار هستند؛ بودجهای که قرار نیست با نخستین چالش مالی حذف شود.
نمونه بارز این رویکرد، بارسلوناست؛ باشگاهی که در سالهای سخت مالی اخیر، بیش از گذشته به محصولات لامسیا تکیه کرد و توانست بخشی از نیازهای تیم اصلی را از درون مجموعه خود تأمین کند؛ مدلی که در نهایت در بازگشت این تیم به سطح بالای فوتبال اروپا نیز بیتأثیر نبود.
در مقابل، فوتبال پایه در ایران هنوز در بسیاری از باشگاهها بیشتر بهعنوان یک وظیفه تشریفاتی یا هزینهای دیده میشود که در زمان چالش مالی، یکی از نخستین بخشهای در معرض کاهش بودجه است. نبود شفافیت مالی در پرداخت حقوق مربیان و بازیکنان جوان، سقف قرارداد محدود برای بازیکنان نوجوان و جوان و همچنین نبود بازاری شفاف برای فروش بینالمللی استعدادهای ایرانی، موجب شده انگیزه اقتصادی لازم برای سرمایهگذاری بلندمدت در این حوزه، برخلاف بسیاری از باشگاههای اروپایی، در فوتبال ایران شکل نگیرد.
مسأله دقیقاً همینجاست؛ تا زمانی که باشگاه ایرانی، بازیکن پایه را «هزینه» ببیند و نه «سرمایه»، انتظار ساختن آکادمیهایی در تراز لامسیا، آژاکس یا بنفیکا بیشتر به یک آرزو شبیه خواهد بود تا یک برنامه عملیاتی.
بــــرش
چرا این شکاف تا این حد عمیق است؟
چند عامل ساختاری را میتوان در ریشهیابی این فاصله برشمرد. نخست، مالکیت دولتی و نیمهدولتی بیشتر باشگاههای بزرگ ایران است؛ ساختاری که موجب شده تصمیمگیریها در بسیاری از موارد بر اساس افق کوتاهمدت مدیریتی، اغلب یک تا دو فصل، شکل بگیرد، نه چشمانداز 10 تا 15سالهای که آکادمیهای موفق جهان بر مبنای آن ساخته شدهاند. مدیری که میداند ممکن است تا پایان فصل جاری جای خود را به فرد دیگری بدهد، طبیعتاً انگیزه کمتری برای سرمایهگذاری در پروژهای دارد که ثمره آن شاید سالها بعد و در دوره مدیریتی فرد دیگری نمایان شود.
دومین عامل، نبود یک لیگ ردههای پایه منظم، پرمسابقه و باکیفیت در کشور است. در حالی که نوجوانان حاضر در آکادمیهای بزرگ اروپایی، هر هفته در چندین مسابقه رسمی و در سطوح مختلف سنی فرصت محک خوردن دارند، بسیاری از بازیکنان جوان ایرانی در طول یک فصل تنها تعداد محدودی مسابقه رسمی و باکیفیت تجربه میکنند. این کمبود بازی، صرفاً یک نقص آماری نیست؛ تجربه مسابقه بخش مهمی از فرآیند رشد فنی، تاکتیکی و ذهنی بازیکن است و فقدان آن میتواند روند پیشرفت استعدادهای جوان را به شکل محسوسی کند کند.
سوم، باید به تجاریسازی مدارس فوتبال خصوصی اشاره کرد؛ موضوعی که پیشتر نیز به آن پرداختیم. وقتی هدف اصلی یک مدرسه فوتبال، بیش از استعدادیابی علمی و آموزش اصولی، درآمدزایی از محل شهریه باشد، طبیعی است که بخشی از استعدادهای واقعی کشور هرگز شناسایی و پرورش پیدا نکنند. حاصل این وضعیت همان چیزی است که کارشناسان از آن با عنوان «استعدادهای سوخته» یاد میکنند؛ بازیکنانی که شاید در ساختار مناسب میتوانستند آینده متفاوتی داشته باشند، اما به دلیل نبود مسیر درست، خیلی زود از چرخه فوتبال حرفهای خارج میشوند.
چهارمین عامل، تفاوت در نگاه علمی به آموزش فوتبال است. آکادمیهای پیشرو در جهان، فلسفه بازی مشخصی را - مانند فلسفــــــه پوزیسیـــــونمحور بارسلونا - از پاییـنترین ردههای سنی تا تیم بزرگسالان بهصورت یکپارچه دنبال میکنند. در مقابل، در بسیاری از باشگاههای ایرانی، هر مربی رده سنی ممکن است سبک بازی و فلسفه متفاوتی را به بازیکنان منتقل کند. این ناهماهنگی، هنگام انتقال بازیکن از یک رده به رده بالاتر، میتواند به یک مانع جدی تبدیل شود.
نکته
راهی طولانی، اما نه غیرممکن
مقایسه فوتبال پایه ایران با نمونههایی مانند لامسیا، به هیچوجه نشان نمیدهد که ایران فاقد استعداد است. برعکس، بارها ثابت شده که بازیکنان ایرانی از نظر توانایی خام و ظرفیت فردی، چیزی از همتایان منطقهای و حتی برخی نمونههای اروپایی کم ندارند. آنچه کمبودش بیش از هر چیز احساس میشود، ساختار، برنامهریزی بلندمدت و نگاه اقتصادی صحیح به فوتبال پایه است.
تجربه سپاهان نشان میدهد هرگاه یک باشگاه ایرانی با ثبات مدیریتی نسبی و بودجه مشخص روی آکادمی خود سرمایهگذاری کرده، نتیجه آن ــ هرچند در مقیاسی کوچکتر از لامسیا - قابل مشاهده و تا حدی پایدار بوده است.
ولی تا زمانی که اکثریت باشگاههای بزرگ کشور فوتبال پایه را هزینهای فرعی و نه یک سرمایهگذاری راهبردی ببینند، فاصله فوتبال ایران با استانداردهای جهانی کاهش نخواهد یافت. حتی خطر عمیقتر شدن این شکاف وجود دارد؛ چراکه رقبای آسیایی نیز با سرعت قابلتوجهی در حال توسعه زیرساختهای خود هستند. از ژاپن و کره جنوبی گرفته تا عربستان سعودی و قطر، در سالهای اخیر سرمایهگذاریهای قابلتوجهی در فوتبال پایه انجام شده و همین مسأله رقابت آینده را دشوارتر میکند.
پرسش اصلی اکنون پیش روی مدیران فوتبال ایران است؛ آیا حاضرند فوتبال پایه را از یک وظیفه تشریفاتی به یک اولویت واقعی و بلندمدت تبدیل کنند، یا همچنان باید شاهد چرخه تکراری خرید بازیکنان آماده، کسب نتایج مقطعی و افت تدریجی جایگاه فوتبال ایران در قاره باشیم؟
