خورخه کامپوس؛ دروازهبان، مهاجم، هنرمند
بد لباسترین فوتبالیست تاریخ
ایمان گودرزی
خبرنگار
خورخه کامپوس با همان لبخند همیشگی و پرانرژیاش که یادآور روزهای موجسواری در سواحل آکاپولکو است، با اطمینان میگوید: «من میتوانستم همه کار انجام دهم.» این میزان اعتمادبهنفس چندان هم عجیب نیست. به هر حال، او مردی است که ۱۲۹ بازی ملی برای مکزیک انجام داده و در مقطعی به عنوان سومین دروازهبان برتر جهان شناخته میشد. اما نکته جالب اینجاست که کامپوس وقتی از تواناییهایش صحبت میکند، منظورش مهار توپ یا واکنشهای درون دروازه نیست. او با خنده میگوید: «من داخل محوطه جریمه مرگبار بودم. میتوانستم در مرکز خط حمله یا از سمت چپ بازی کنم. عاشق دریبل زدن بودم و همیشه مستقیم به سمت مدافع میرفتم. یک قدم کوتاه، یک فریب کوچک و بعد با سرعت از او عبور میکردم. شاید تکنیک فوقالعادهای نداشتم، اما بسیار سریع بودم و در گلزنی هم واقعاً بد نبودم.» البته داستان کامپوس فقط به این ویژگیها ختم نمیشود. بعدها میتوان درباره لباسهای رنگارنگ، شخصیت متفاوت و مربیانی صحبت کرد که تلاش داشتند او را کنترل کنند. اما همین بخش، مهمترین کلید شناخت اوست. اگر فقط شناختی سطحی از دوران حرفهای کامپوس داشته باشید، احتمالاً او را در کنار دروازهبانانی مانند روژریو سنی، خوزه لوئیس چیلاورت و رنه هیگیتا قرار میدهید؛ دروازهبانانی که به زدن ضربات آزاد و پنالتی شهرت داشتند. اما کامپوس تفاوت مهمی با آنها داشت. او میگوید در تمام دوران حرفهایاش تنها هشت یا نه پنالتی زده است و ضربات آزاد نیز تقریباً هیچوقت تخصص او نبود. در واقع، بخش عمده گلهایش را زمانی به ثمر رساند که اصلاً دروازهبان نبود، بلکه به عنوان بازیکن میدان و مهاجم بازی میکرد. کامپوس تخمین میزند که در طول ۱۵ سال فوتبال حرفهای، حدود ۴۶ گل به ثمر رسانده است؛ هرچند آمارهای مختلف، اعداد متفاوتی را ثبت کردهاند. او صرفاً یک دروازهبان گلزن نبود؛ خورخه کامپوس دو فوتبالیست در یک بدن بود؛ یک دروازهبان و یک مهاجم، مردی که به معنای واقعی کلمه یک فوتبالیست همهفنحریف محسوب میشد.
خورخه کامپوس؛ دروازهبانی
که در نیمه دوم مهاجم میشد
خورخه کامپوس نخستین بار نه به عنوان دروازهبان، بلکه به عنوان مهاجم وارد زمین فوتبال شد. بعدها، زمانی که به عنوان یک دروازهبان برای خود نامی دستوپا کرد، اتفاقی رخ داد که کمتر در تاریخ فوتبال نمونهای برای آن پیدا میشود؛ او گاهی نیمه اول را درون دروازه و نیمه دوم را در خط حمله بازی میکرد. کامپوس حتی شماره ۹ را روی پیراهن دروازهبانی خود میپوشید و اگر تیمش عقب بود، جای دستکشها را با کفشهای یک مهاجم عوض میکرد. او با خنده میگوید: «میدانم دیوانهوار به نظر میرسد، اما حقیقت دارد. میتوانید ویدیوهایش را ببینید.» این زندگی دوگانه از دوران نوجوانی او آغاز شد. کامپوس فوتبال را در تیمی آغاز کرد که پدرش در شهر ساحلی آکاپولکو هدایت آن را بر عهده داشت. او سه برادر داشت که همگی فوتبال بازی میکردند و نکته جالب اینکه همه آنها در چند پست مختلف به میدان میرفتند. کامپوس به یاد میآورد: «برادر بزرگترم دروازهبان بود و دو برادر دیگر مهاجم بودند، اما پدرم مدام جای ما را عوض میکرد. برای ما کاملاً طبیعی بود که بگوید: «امروز من دروازه میایستم، تو برو مهاجم بازی کن.» او در ادامه میگوید: «در واقع بیشتر دوست داشتم دروازهبان باشم، اما پدرم مدتها میگفت هنوز برای این کار خیلی کوچک هستم. به همین خاطر ابتدا به عنوان مهاجم بازی میکردم.»
سرانجام کامپوس فرصت حضور درون دروازه را به دست آورد و آنقدر خوب ظاهر شد که با پوماس، یکی از باشگاههای مطرح شهر مکزیکوسیتی، قرارداد امضا کرد. او درباره آن دوران میگوید: «رسیدن به آنجا آسان نبود. من قدبلند نیستم، هیکل قدرتمندی هم ندارم. البته مطمئناً خوشقیافه هستم، اما اینکه ربطی به فوتبال ندارد!» کامپوس با خندهای بلند حرفش را قطع میکند (اتفاقی که در طول گفتوگو بارها تکرار میشود) و سپس دوباره به خاطراتش برمیگردد و میگوید: «وقتی به پوماس رسیدم، فهمیدم که با بقیه فرق دارم. هر بار که از مربیان میخواستم هم در خط حمله بازی کنم و هم درون دروازه، همه با تعجب به من نگاه میکردند.»
مربیای که استعداد متفاوت
خورخه کامپوس را باور کرد
خورخه کامپوس خوششانس بود که در آغاز دوران حرفهای خود با فردی همفکر آشنا شد؛ میگل مخیا بارون، بازیکن سابق پوماس که بهتازگی هدایت این تیم را بر عهده گرفته بود. در آن زمان، آدولفو ریوس، دروازهبان باتجربه پوماس، جایگاه ثابتی در ترکیب داشت و کامپوس نگران بود سالها روی نیمکت بماند. به همین دلیل از مخیا بارون خواهش کرد که به او اجازه دهد در زمین بازی کند، حتی اگر فقط برای تیم ذخیره باشد. کامپوس میگوید: «او واقعاً به من ایمان داشت و این فرصت را به من داد. اما گفت باید مثل دیوانهها تمرین کنم. میدانست که واقعاً اهل تمرین نیستم، اما شروع کردم. تمام تمرینهایی را که مهاجمان انجام میدادند انجام دادم. یک سال کامل به عنوان مهاجم تمرین کردم و برای تیم ذخیره در خط حمله بازی کردم. چون گل میزدم، مرا به تیم اصلی آورد.» نتیجه این تصمیم شگفتانگیز بود. کامپوس در فصل ۹۰-۱۹۸۹ موفق شد ۲۲ گل در تمامی رقابتها به ثمر برساند و دیگر کسی با تعجب به او نگاه نمیکرد. او با لبخند میگوید: «همیشه به مردم میگفتم من یک نفر خاص هستم. این شعار و طرز فکرم بود؛ که من بهترینم، من منحصربهفردم، مرا به خط حمله بفرستید!» وقتی شروع کردم به زدن آن همه گل، به میگل گفتم: «دیدی؟ به تو گفته بودم که گلزن هستم!»
او میتوانست به راحتی دوران حرفهای خود را به عنوان یک مهاجم ادامه دهد، اما اتفاقی همه چیز را تغییر داد. در فصل بعد، مخیا بارون از او خواست دوباره به درون دروازه برگردد. کامپوس که حدود یک سال و نیم تمرین دروازهبانی نکرده بود، ابتدا مخالفت کرد. پاسخ مربیاش کوتاه اما قانعکننده بود: «تو که همیشه میگفتی منحصربهفردی.» کامپوس با خنده این خاطره را تعریف میکند و میگوید: «حتی وسایل دروازهبانی هم نداشتم. مجبور شدم یک روز قبل از مسابقه بروم و با عجله دستکش بخرم.» از آن زمان به بعد، کامپوس تقریباً تمام مسابقات را به عنوان دروازهبان آغاز میکرد، اما ماجرای او همچنان متفاوت باقی ماند. مخیا بارون در بسیاری از مسابقات، در نیمه دوم او را از درون دروازه خارج میکرد و به خط حمله میفرستاد؛ روشی عجیب که حتی پس از جدایی این دو نیز در تیمهای بعدی کامپوس ادامه پیدا کرد.
کامپوس میگوید: «بعضی از مربیان این موضوع را دوست نداشتند. مقاومت میکردند. اما هر وقت در حال باخت بودیم، فقط به آنها نگاه میکردم تا توجهشان را جلب کنم؛ «هی، هی!» هیچ مربیای دوست ندارد بازنده باشد. همه میخواهند برنده شوند. برای همین، بالاخره همهشان تسلیم میشدند و میگفتند: «کامپوس، برو جلو!» وقتی به یک گل نیاز داشتیم، همیشه نظرشان عوض میشد. البته این فقط یک تصمیم تاکتیکی نبود؛ برای کامپوس جنبهای عاشقانه هم داشت. او میگوید: «من فوتبال را مثل یک آماتور بازی میکردم. اینگونه فوتبال را زندگی میکردم. واقعاً از آن لذت میبردم. عاشقش بودم. میخواستم به مردم نشان بدهم که میشود همه کار انجام داد.»
کامپوس در شهر ساحلی آکاپولکو بزرگ شد و همین موضوع تأثیر زیادی بر شخصیت و سبک زندگیاش گذاشت. لقب معروفش، «اِل برودی» (داداش)، نیز از همان فرهنگ ساحلی گرفته شده است. سبک پوشش او هم کاملاً همین فضا را منعکس میکرد؛ عینک آفتابی همیشگی و صندلهایی که حاضر نبود از آنها دل بکند.
او با خنده به یاد میآورد: «وقتی با شلوارک بلند و صندل به پوماس رفتم، همه از من میپرسیدند مستقیم از ساحل آمدهای؟ من هم میگفتم: «اتفاقاً بله!» همه ما در آکاپولکو همین شکلی هستیم. بعد به من گفتند برای این مصاحبه باید کتوشلوار بپوشی. چه دردسری! جایی که من از آن آمدهام، مردم دوست دارند راحت باشند. ما زیاد اهل کار کردن نیستیم، البته اگر پولش را بدهند، ناراحت نمیشویم! هر وقت کسی درباره من حرف بدی میزند، فقط یادش میاندازم که اهل کجا هستم.»
کیتهای افسانهای خورخه کامپوس
از موجسواری تا تبدیل شدن به یک نماد فوتبال
آن حس هویت و غروری که همیشه همراه خورخه کامپوس بود، الهامبخش کاری شد که شاید او بیش از هر چیز دیگری به خاطر آن شناخته میشود؛ طراحی کیتهای دروازهبانی خودش. کافی است نگاهی به تصاویر او بیندازید؛ خطوط شکسته، اشکال هندسی، رنگهای نئونی، یقههای بلند و آستینهای کوتاه و پفدار. همه این طرحها زاییده ذهن خود کامپوس بودند و همگی از فرهنگ و حالوهوای زادگاهش، آکاپولکو، الهام گرفته شده بودند. او میگوید: «من همیشه لباسهایی را که موجسوارها میپوشیدند دوست داشتم؛ شلوارکهای برمودا با هر رنگی که فکرش را بکنید. وقتی فهمیدم قرار نیست موجسوار شوم، تصمیم گرفتم بخشی از آن دنیا را با خودم به فوتبال بیاورم. برای همین سبک خودم را ساختم.» کامپوس دوستی داشت که صاحب یک فروشگاه لباس بود. آنها ساعتها درباره طراحی صحبت میکردند و ایدههایشان را با هم به اشتراک میگذاشتند.
او توضیح میدهد: «به نظرم تمام پیراهنهای دروازهبانی آن زمان زشت بودند. فقط برزیل یک لباس با طراحی قشنگ داشت، اما بقیه یا مشکی بودند یا خاکستری. من میخواستم لباسم رنگ داشته باشد. همه میگفتند لباس مشکی بهتر است، چون مهاجم کمتر تو را میبیند. اما من دقیقاً برعکسش را میخواستم؛ میخواستم مهاجم مرا ببیند و بداند که من آنجا هستم.»
البته احتمال اینکه کسی کامپوس را نبیند، تقریباً صفر بود. او و دوستش ابتدا با چسباندن تکههای پارچه صورتی و زرد فسفری روی پیراهنهایش کار را آغاز کردند. اما با گذشت زمان، طرحها پیچیدهتر و حرفهایتر شدند. یقههای تقویتشدهای که همیشه به شکل ایستاده قرار میگرفتند، اغلب با کلمه «Surfer» و تصویر یک درخت نخل گلدوزی میشدند؛ اشارهای مستقیم به ریشههای ساحلی او داشتند. کامپوس این پروژه را کاملاً جدی گرفته بود. وقتی پوماس برای حضور در تورنمنت تولون به فرانسه سفر کرد، او از فرصت استفاده کرد تا رنگهای تازهای برای طراحیهایش پیدا کند.
او میگوید: «من همیشه از رنگهای آکاپولکو و فرهنگ موجسواری الهام میگرفتم. اما وقتی به ساحل فرانسه رفتم، رنگهایی دیدم که فوقالعاده بودند. چند تیشرت خریدم و با خودم به مکزیک آوردم تا از روی آنها نمونهبرداری کنیم. مردم میگفتند این لباسها زشت هستند. من هم به آنها میگفتم: «شما چیزی نمیفهمید! من تازه از فرانسه برگشتهام؛ این یعنی مد!» واقعیت این بود که من از زمان خودم جلوتر بودم.» نتیجه نهایی چه شد؟ کامپوس با خنده میگوید: «تقریباً عالی بود. زشت، مثل همیشه، اما مردم عاشقش شدند.» البته باید گفت که کامپوس فقط به خاطر لباسهایش مشهور نبود؛ او یک فوتبالیست فوقالعاده هم بود. به عنوان دروازهبان، انعطافپذیر و بسیار شجاع بود. به عنوان مهاجم هم فقط کافی است ویدیوهایش را ببینید. مثلاً گل والی زیبایی که سال ۱۹۹۶ برای آتلانته مقابل کروز آزول زد.
او با هیجان میگوید: «گلهایم را دیدهاید؟ پاس گلهایم را؟ دریبلهایم را؟ یا کارهایی که در الای گلکسی انجام دادم؟ مردم همیشه از من میپرسند چطور این کارها را میکردم. من هم به آنها میگویم که واقعاً بازیکن خوبی بودم.» بسیاری از دریبلهای معروف او زمانی اتفاق میافتاد که دروازهبان بود. توپ را مهار میکرد، آن را جلوی خودش میانداخت و شروع به حرکت میکرد. او همیشه با روحیهای هجومی بازی میکرد و به قوانین معمول مربیان توجهی نداشت.
او میگوید: «مربیها از دست من عذاب میکشیدند. همیشه میگفتند این کار را نکن، خطرناک است. من هم میپرسیدم چرا؟ دروازه خالی است؟ بله. اما مگر هاکی ندیدهاید؟ وقتی تیمی عقب است، بدون دروازهبان بازی میکند. توپ دست چه کسی است؟ دست من. اگر توپ دست من است، چرا باید نگران باشم؟ فقط اگر توپ را از دست بدهم، مشکل پیش میآید. یادم هست با یکی از مربیان بحث کردم و گفتم: ببین، توپ اینجاست. مشکل چیست؟» کامپوس دوست داشت توپ را تا کنار زمین ببرد. او توضیح میدهد: «اگر هم مشکلی پیش میآمد، توپ را به بیرون میزدم و سریع به دروازه برمیگشتم. این روش خوبی برای غافلگیر کردن حریف بود. ما از همین حملات گلهای زیادی زدیم. کسانی که از این سبک خوششان نمیآمد، فوتبال را نمیفهمیدند. من هم از انجامش لذت میبردم. واقعاً سرگرمکننده بود.» سرگرمی، مهمترین اصل فوتبال برای کامپوس بود. امروز او به عنوان کارشناس در شبکه مکزیکی تیوی آزتکا فعالیت میکند. یکی از ویدیوهای پربازدید او در جام جهانی، لحظهای را نشان میدهد که در باران شدید از اتوبوس رسانهها پیاده میشود و با پای برهنه داخل آبهای جمعشده روی زمین راه میرود و میرقصد. او شخصیتی کاملاً متفاوت است؛ هم داستانگوی فوقالعادهای است و هم خوب میداند چگونه افسانه خودش را زنده نگه دارد. کامپوس همیشه با شوخی از خودش به عنوان یک آدم تنبل یاد میکند. مثلاً درباره تمریناتش میگوید: «من خیلی سخت تمرین نمیکردم. اصلاً میدانید تمرین دروازهبانی چقدر بد است؟ بدترین تمرین دنیاست، آن هم هر روز! وحشتناک. من زود میرسیدم، کمی تمرین دروازهبانی انجام میدادم و بعد میرفتم کنار مهاجمان. وقتی دیدم بازیکنان زمین باید چقدر بدوند، گفتم: نه، نه، ببخشید، من دروازهبان هستم! آنها را میدیدم که میدوند و از پلهها بالا میروند، اما من فقط دستکشهایم را برمیداشتم!»
مردم میگفتند که من درست تمرین نمیکردم، تنبل بودم و تلاش کافی نداشتم. به آنها میگفتم: «اما من بااستعدادم. نیازی به تمرین ندارم.» او همیشه باور داشت تمرین برای بازیکنان خوب نیست. چیزی که کامپوس دوست داشت، نمایش، تماشا و بیان خودش بود. او اعتراف میکند که ارتباط گرفتن با فوتبال مدرن و جدیت بیش از حد آن برایش سخت است و میگوید: «فوتبال برای من فقط لذت بود. مهم بود که از آن لذت ببرم و با لبخند بازی کنم. رنه هیگیتا هم همینطور بود. ما بازی میکردیم و خوش میگذراندیم. بازیکنان امروز خیلی نگران هستند. به اشتباهات و چیزهایی که ممکن است خراب شود فکر میکنند و فشار زیادی دارند. اما فشار واقعی یعنی وقتی روی موج هستی و کوسهها دور تو هستند؛ آنجا فشار است! فوتبال؟ فوتبال یک بازی است، فقط یک بازی.» کامپوس هنوز هم گاهی در بازیهای خیریه و نمایشی بازی میکند. وقتی بازی میکند، معمولاً یکی از پیراهنهای قدیمیاش را میپوشد، یادگار روزهای ساحلیاش. او حتی آنجا هم پیشنهاد میدهد در خط حمله بازی کند و این معمولاً باعث تعجب دیگران میشود. با گذشت نزدیک به سه دهه از دوران اوجش، کامپوس هنوز هم مردم را شگفتزده میکند. او میگوید: «نمیدانم در تاریخ چه جایگاهی دارم، اما من خاص بودم. طبیعی است که مردم ندانند من را در چه دستهای قرار دهند. چون هیچ بازیکنی مثل من وجود نداشته است.»
